در دل خسته ام چه می گذرد؟

این چه شوری است باز در سر من؟

باز،از جان من، چه می خواهند

برگهای سپید دفتر من؟

¤

من به ویرانه های دل، چون بوم،

روزگاری است های وهودارم،

ناله ای دردناک و روح گداز،

بر سر گور آرزو، دارم

¤

این خطوط سیاه سر درگم

دل من، روح من، روان من است

آنچه از عشق او رقم زده ام

شیره‌ جان ناتوان من است.

¤

سوز آهم اثر نمی بخشد دفتری را چرا سیاه کنم؟

شمع بالین مرگ خود باشم

کاهش جان خود نگاه کنم.

¤

بس کنم سیاهکاری، بس!

گر چه دل ناله می کند: « بس نیست!‌ »

برگهای سپید دفتر من،

از شما رو سیاه تر، کس نیست!

 

فریدون مشیری

/ 0 نظر / 25 بازدید